انگشت اشاره م و می ذارم روی لبهات ک حرفای ناامیدانه نزنی. چرا اینقد دپرس می شی با یه مریضی. تو بغلت می شینم. می گم من کاری ندارم ک مریض باشی. جای من اینجاست. سرمو می گیری تو بغلت می خندی. می گی تو هیچوقت آدم نمی شی.
بیشتر از همه ناراحتم ک خیلی منتظر این تعطیلیا بودی. صبح هفت ماهگی رو می دیدم. خنده داره ک ربطش بدم به تو، ولی گمونم همه ی آدما وقتی حالشون خوب نیست توجه بیشتری لازم دارن. از طرفی نمی دونم این ک داستان بخونم برات خوشحالت می کنه یا بیشتر حوصله ت سر می ره. ولی می دونم دست کشیدن تو موهاتو دوست داری. همون کاری ک منم عاشقشم...
برا وقتی ک خوب بشی کلی برنامه دارم. زود خوب شو.
پ.ن: گمونم هیچ وقت نتونم متقاعدت کنم یه عکس پروفایل شاد بذاری. ای آدم تودار کم حرف زشت مغرور حرف گوش نکن دوست داشتنی...