حواسم هست که نوشتن دلگیری، یعنی مرور دوباره و یادآوری و چه و چه و چه... اما امشب سد دارد می شکند و من هیچ راهی جز نوشتن بلد نیستم...
همه جا که تاریک می شود، این مستطیل کوچک که کف دست جا می شود، با آن نور سفیدی ک می پراکند، می شود خدای دنیای کوچک من...
من که خواب هایم دست خودم نیست... اگر بود دیگر بیداری معنا نداشت، چشم هایم را می بستم و ب خواب می رفتم. تو... لااقل تو این را بفهم، ک اگر تو را غمگین می کند، مرا بارها و بارها می میراند... تو چ می دانی؟
آبنبات هایم از توی جیبم شره می کند... خنده پشت اشک می نشیند... اصلا یادم رفته بود... نارنجی و سفید و قرمز و سبز... همه اش را ب فال نیک می گیرم... دیگر دست هیچکس جز تو را نخواهم گرفت... و نام هیچکس جز تو را نخواهم برد... حتی اگر دوباره میان برف ها گم شوم...
ولی ای کاش دستت را برداری، بگذاری امشب با اندوه دلم کمی خلوت کنم...