یادش ب خیر قدیما وقتی ب یکی می گفتی دوست پسر دارم، می رفت و پشت سرشم نگا نمی کرد. الان یه جوری شده حتی بگی شوهر دارم می گن خب که چی؟ اونم سر جاش!
خدا من می ترسم. از آدمای دور و برم می ترسم. حس این ک دیگه هیچی مهم نیست... حس این ک تو زندگیا عشق نیست. حس این ک نکنه من دارم تو رویاهای خودم زندگی می کنم. حس این ک نکنه اونم یه جایی داره این حرفو ب یه زنی می گه...
آخ خدا چرا گذاشتی با کتابا و قصه ها بزرگ شم؟ چرا گذاشتی تو دنیایی ک آدماش خیلی راحت می گن ازدواج معامله ست، من ب عشق فکر کنم؟ خدا من می ترسم. من می ترسم ک از دستش بدم. می ترسم روزا ب زن دیگه ای لبخند بزنه. می ترسم خدا. از این همه خیانت ک دورم می بینم می ترسم. از سلامایی ک پشتشون یه روباه کمین کرده می ترسم. از همه چی می ترسم.
خدا خودت می دونی چ روزایی گذروندم. می دونی چقد سخت گذشت. می دونی نابود شدم تیکه تیکه شد روحم. خدا من عاشقشم. می خوامش. دنیامه. نذار ب جز خودم هیچکس و دوست داشته باشه. نذار ب همه چی ب چشم معامله نگا کنه. نذار دنیام کثیف شه...
خدا می ترسم. یه عالم درد پشت این اشکاست. ب خودت سپردمش. مواظبش باش...
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی