خرید بک لینک

اصلن از کی نوشتن این قدر سخت شد؟ از کی کلمه هامو گم کردم؟ نوشتن از تو یا مامان اینا... مامان ک یهویی پیر شد... یادم هست ی روز باهاش قرار گذاشتم... خیلی وقت بود باهاش بیرون نرفته بودم... آدم کم دقتی ام هستم... ده دقیقه ب کسی نگاه می کنم بی این که حتی دیده باشمش... یادم هست درست وقتی داشت از خیابون رد می شد یهو فهمیدم چقدر آروم راه می ره... چقدر پیر شده... بعدش نگاهش کردم دیدم دور چشماش خط افتاده... طفلک مامان بعد بابا دیگه ندیدم از ته دل بخنده... ولی بعضی وقتا دیدم ک یواشکی از ما گریه می کرد... از دست دادن سخته... ولی گمونم برا مامان از همه ی ما سخت تر بود... همه ی امید زن شوهرشه، کیه ک اینو ندونه... بگذریم از شعارا البته...

یا مثلن چرا سخته از راحله بنویسم؟ این روزا دلم خیلی تنگش می شه... سرش گرمه، خوشبخته... اینا خوبه، اما هیچی مث اون روزا نیست ک تا دلم می گرفت برم پیشش کلی با هم حرف بزنیم... اینقد حرف بزنیم و اینقد حرف تو حرف بیاد ک کلن یادم بره چرا دلم گرفته بود...

یا مادرجون ک بازی ردپای گوشیمو خیلی دوست داره... ساعت ها می شینه بازی می کنه و سرگرم می شه... الان ک خاله اینا اینجان، ی حس خوبی داره... سرش گرمه... منم گرفتن ناخناشو دوست دارم... انگار وقتی پیشش تو حیاط می شینم می شم همون دختر کوچولویی ک قبلن بودم...

برچسب: سهراب سپهری,سهير رمزي,سهر الصايغ,سه تار,سهير القيسي,سهل حشيش,سهير البابلي,سهير المرشدي,سهراب شهید ثالث,سهراب مرادی, نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 5:16

صفحه بندی