داشتم بیسکوییت پنجره ای می خوردم که همیشه منو یاد یه خاطره ی خاص میندازه. خاطره ای که تا امروز فکر میکردم تلخه. اما امروز وقتی به اون بیسکوییت کوچیک توی دستم خیره شده بودم، به این فکر کردم که درست مثل یه تله پورت عمل میکنه و منو از کوتاهترین مسیر مستقیم به شش سالگیم میبره. جوری که انگار اون اتفاق دیروز افتاده نه سالها پیش...
آدم نمی تونه همه چیز رو به خاطر بسپاره. روزمرگی هیچوقت برای مدت طولانی توی ذهن نمیمونه. فقط اتفاقای خاص و متفاوتن که میتونن اون تله پورت ها رو بسازن. حالا ممکنه اون اتفاق های خاص، خوب یا بد باشن. و میدونم که همه مون دوست داریم خوب هاش رو تجربه کنیم. ولی اگه قرار باشه یه ترتیب برای انتخاب هام قائل بشم، اول اتفاق های خوب و بعد اتفاق های بد رو انتخاب می کنم (اجازه میخوام که مرگ عزیزان رو از این فهرست حذف کنم چون حتی بعد از هزار سال همچنان حس بدی به آدم میده) و در نهایت و از سر اجبار روزمرگی رو توی لیستم قرار میدم. چون خیلی از اتفاقای بد، فقط توی یه برهه از زمان بد هستن. مثلا حالا وقتی به اون اتفاق فکر میکنم به جای گریه های اون روز و شکستن قلبم، حیاط مدرسه توی ذهنم میاد و اون سرسره ای که همیشه سرش دعوا میکردیم. سبحانی رو یادم میاد که هم سنم بود ولی مثل یه خواهر بزرگتر مراقبم بود. شیدا رو یادم میاد با اون مهربونی ذاتیش و دویدن توی کوچه ی تنگ مدرسه رو... همه چیز مثل یه فیلم جلوی چشمم میاد و خوردن اون بیسکوییت ساده رو برام لذت بخش می کنه. جوری که مثل امروز با تمرکز و لذت و چشم های بسته می خورمش و مهشید رو به خنده میندازم...
پ.ن: فنقلچه هندزفری منو جویده و به مرحله ای رسونده که دائم قطع و وصل میشه. براش یه کلاف بافته شده گذاشته م که بازی کنه ولی به نظر میاد اون تصویر قدیمی که گربه ها با کلاف بازی میکردن، با پیشرفت تکنولوژی نیاز داره که تغییر کنه
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی