به انگشتام نگا می کنم، لبخند می شینه رو لبم... نگا می کنم ب لاک قرمزی ک تو آروم و با دقت برام زدی... تمام لذت دنیا تو همین لحظه خلاصه می شه... می گم چی کار می کنی؟ می خندی: لاکت خرابه. دیشب هی دعا می کردم اون جمله ای ک تو غار دیدیم اتفاق بیفته: "زمان اینجا متوقف می شود" تو زندگی همه ی آدما حتما ی لحظه هایی هست ک دعا می کنن هیچ وقت نگذره...
تپش قلب داشتم، وقتی برا کانال دنبال عکس می گشتم ی عکسی دیدم ک وجودمو لرزوند... زیاد ب مردن فکر می کنم... راستش این ک آدمایی ک دوسشون دارم و دیگه نبینم منو می ترسونه... نوع مردن ام... جز ک تو آغوش تو هیچ چیز ترس نداره...
سرم سنگین بود... صدای آب می اومد... تو داشتی حرف می زدی... سرمو گذاشتم رو پات، نگاه کردم ب ماه ک هی می رفت پشت ابرا و باز بیرون می اومد... عاشق اینم ک دستت و می کشی توی موهام و گره هاشو باز می کنی با انگشتات... همیشه همین جوری بمون...
برچسب:
نویسنده: شیوا مرادی