
این آخر هفته با راحول و هادی خیلی خوش گذشت. گرچه نبودنت خیلی حس می شد. نزدیک خونه ی راحول اینا یه پارک بانوان هست ک صبحا می رفتیم می دویدیم. راحول کلی برنامه چیده بود ولی من نصفشم نرفتم. یه وقتام هست ک تو خونه نشستن و باقلوا بازی کردن گروهی بیشتر از بیرون رفتن کیف داره.یه شب ام رفتیم یه پارک نزدیک خ...
ادامه مطلب
دلتنگی حس عجیب و غریبیه.. از یک جایی شروع می شه ک تو یه چیزی یا کسی و از دست بدی .. همیشه هم یه جور شروع می شه... مثلا من وقتی جوجو سبزه اصلا نبود خیلی خوشحال بودم... جای هیچ جوجو سبزه ای هم توی زندگی م خالی نبود... اما یه روز وقتی اومدم خونه جوجو سبزه تو خونه ی ما بود... اولش دوستش نداشتم، جوجو سبزه یه مهاجم بود ک آرامش خونه رو می گرفت، اما ی روز راحله گفت براش تخمه بگیر... فرداش گفت بهش غذا بده... اون موقع فهمیدم جوجو سبزه هم منو دوست نداره... چون ک هی می خواست گازم بگیره... یه کم بعد وقتی فهمیدم ارزن دوست داره، وقتی با انگشتم بهش چایی دادم ک خیلی دوست داشت... وقتی فهمی...
ادامه مطلب